…
این روزها بسیار بیشتر عود میسوزانم. انگار شده وسیلهای برای ارتباط، برای مرور خاطرات، برای ایجاد حس حضور…
این روزها بسیار بیشتر عود میسوزانم. انگار شده وسیلهای برای ارتباط، برای مرور خاطرات، برای ایجاد حس حضور…
نمیدونم این ایده وبلاگ نویسی از کجا به ذهنم رسید. شاید چون مرتضی، برادرم، وبلاگ داشت من هم وسوسه شدم ولی اصلا جزئیات ماجرا یادم نمیآد. شاید هم دلیل دیگهای داشت…
یادمه خیلی با خودم کلنجار رفتم که به این کار راضی شدم. نوشتن، حتی خصوصی نوشتن هم، یعنی به رسمیت شناختن اون چیزایی که تو فکرت هستن. به محض اینکه چیزی رو کاغذ بیاد دیگه از تو جدا میشه و برای خودش حیات مستقلی پیدا میکنه، به بیان دیگه رسمیت پیدا میکنه. و این مسئله میتونه خیلی ترسناک باشه، حداقل برای من که بود. دیگه راه فراری از اون افکار وجود نداره، نه تنها امدن به خودآگاهت بلکه خارج از وجود تو هم حیات پیدا کردن. ترس دیگهای که داشتم مربوط میشد به ابراز عقیده در جمع. همیشه از بچگی از اینکه توسط جمع مورد قبول واقع نشم میترسیدم. از اینکه مسخره بشم یا مورد نقد قرار بگیرم واهمه داشتم. از اینکه موضوع مورد مطالعه باشم متنفر بودم. با نوشتن در یه جای عمومی عملا داشتم خودم با دستای خودم، خودم رو بدبخت میکردم.
نمیدونم منشا این ترسها (میخواستم براشون یه صفتی هم بذارم ولی لغت مناسبی به ذهنم نرسید) چی هستن ولی خوشبختانه شروع کردم به نوشتن و الآن از کاری که کردم بسیار راضیام. شاید حس خیلی بهتری باشه اگه آدم یه چیزایی بنویسه که بدرد بقیه هم بخوره ولی من در همین حد که این نوشتن باعث شده بر ترسهام غلبه کنم خوشحالم. به قول عزیزی این دوره وبلاگ درمانی شدیدا مفید واقع شده
.
خلاصه با اینکه همچین آدم انتقاد پذیری نیستم و هنوز هم اگه کسی انتقادی بکنه کارد بزنی خونم در نمیآد ولی با همه اینها از هرگونه انتقاد یا پیشنهادی استقبال میکنم.
پینوشت: اینکه عنوان این نوشته شد «به مناسبت صدمین پست» صرفا ناشی از تصادف بود. امدم این پست رو بنویسم دیدم صدمین پست این وبلاگه!
یادم میآید از اواسط سال سوم دبیرستان بود که دوستی برایم امری مهم شد. انگار از خواب پریده باشم، با تعجب خودم را و بقیه بچههای مدرسه را نگاه میکردم و نمیفهمیدم چرا اینقدر دیر به اهمیت این موضوع پی میبردم. آن سالِ عجیب گذشت به همراه خاطرات بسیارش…
خدا را شکر در طول این سالیان دوستیهای خوبی نصیبم شده که هر کدامشان بخشی از شخصیت مرا شکل دادهاند. به عقب که نگاه میکنم، به سالهایی که گذشتهاند میبینم که همیشه محتاج دوستیهای عمیق و صمیمی بودهام و هستم.
ایران که بودم دیدن بهزاد رفتیم. عملا فرصت حرف زدن دو نفره پیش نیامد، فقط چند ثانیهای نگاههایمان با هم تلاقی کرد که خاطرات دوستی دوران دانشجویی و لذت آن ایام را برایم زنده کرد. دوستی واقعی میتواند به اندازه ابدیت گسترده شود. یک کلام ساده یا یک نگاه به ظاهر معمولی میتوانند به اندازه سالها حرف زدن و حضور آرامش بخش باشند، اگر این دوستیها واقعی باشند…
پینوشت: متاسفانه با دو هفته تاخیر مینویسم. باید متن را همان موقعی که حسش ظاهر میشود نوشت. معمولا با گذشت زمان بازیافتن و دوباره آفریدن حسها سخت میشوند.
من شدیدا به معجزه اعتقاد دارم و اثر شفابخش خواب! چرا که در جایی زندگی میکنیم میان واقعیت و خیال…؛ زندگی میکنیم…؛ زندگی…
وَلَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقَاء مَدْيَنَ قَالَ عَسَى رَبِّي أَن يَهْدِيَنِي سَوَاء السَّبِيلِ
دیگر شب شده بود. مثل احمقها ماشین را برداشتم و رفتم. ماشینی که صدای موتوراش هشدار میداد که زیاد دور نرو، که شاید اصلا نرو. بی هدف میرفتم. از روی تابلوها مسیر رسیدن به قلعهای را انتخاب کردم. قبل از اینکه وارد جادهای کوهستانی شوم نمیدانستم که باید تا نوک کوه بالا بروم. نرسیده به قلعه، در میانه راه، کنار دهکدهای نگه داشتم و پیاده شدم. همه جا را برف پوشانده بود. شروع کردم به قدم زدن. سوز کوه که به سرم خورد حالم کمکم بهتر شد. یادم میآید افکار زیادی به ذهنم آمد ولی همچون خوابهایم چیز دندان گیری یادم نیست. آرامش کوهستان و ابهت طبیعت را دوست داشتم، خصوصا وقتی باد در میان درختان زوزه میکشید و یا صدای برهم خوردن تختهای از دوردست میآمد. زیاد طول نکشید که سوز و سرما رشته همه افکار را به باد داد و تنها مسئلهای که برایم باقی ماند تلاش برای زندهماندن بود!
در دنیای نابسامانی زندگی میکنیم. شاید تنها کاری که از دستمان بر بیاید اندک بسامان کردن خودمان و افکارمان باشد. فقط نمیدانم چرا بیشتر اوقات شیوههای آدمیزادی جواب نمیدهند!
بر گرد آفتاب
میرقصد این مسافر خاکی
بر شانههاش جنگل، انبوه
در دستهاش دریا، بسیار
یک دست جام باده و یک دست زلف یار
«عبدالجبار کاکایی»
پینوشت: عنوان «این مسافر خاکی» از من است.
ساده، روان، صمیمی، تاثیرگذار و احساس برانگیز. داستانی میان واقعیت و خیال، همانند زندگی…
Sometime one would like to write to be read; but there are times when one needs writing to be forgotten.
How much different these two states are.
Recent Comments