خوابم نمیبرد. بلند شدم، چرخی زدم و کمی در تاریکی روی مبل نشستم. هوس کردم شمعی روشن کنم…
قرآن رو برداشتم و شروع کردم به دعا کردن…
وقتی انگشتانم لابهلای صفحات قرآن لغزید این آیات اومدن…
در اين روز اهل بهشت كار و بارى خوش در پيش دارند (۵۵)
آنها با همسرانشان در زير سايهها بر تختها تكيه مىزنند (۵۶)
در آنجا براى آنها [هر گونه] ميوه است و هر چه دلشان بخواهد (۵۷)
از جانب پروردگار[ى] مهربان [به آنان] سلام گفته مىشود (۵۸)
[ سوره يس ]
و بغض چند روزه من شکست…
یکی از چیزهایی که آدم با دکترا خوندن میفهمه اینه که کارِ علمی کردن هم شبیه بیزنس شده. کسی موفقترِ که کارهاشو بهتر تبلیغ کنه، روابط اجتماعیِ بهتری برقرار کنه، بهتر و جذابتر بتونه نتایجش رو ارایه کنه، ازشون بهتر بتونه دفاع کنه و کلی کارهای مشابه دیگهای که مردمِ تجارت پیشه انجام میدن.
اولین باری که اینجا یه کنفرانس علمی رفتم (حدود سه سال پیش) کلی خورد تو حالم. قبل از اون از کار علمی یه تصور متعالیای داشتم و فکر میکردم که دانشمندا و محققین حداقل یکمی با بقیه فرق دارن و نفس کار علمی باعث میشه از بعضی از خصلتهای بدِ بشری دورتر بشن.
یادمه چیزی که خیلی زیاد منو اذیت کرد جو باندبازیای بود که اونجا دیدم. این حس بهم دست داد که امدم گردهمایی سالانه مافیا که هر پدر خواندهای با بر و بچ و نوچههاش بلند شده امده اونجا. عملا هم کسی رو که خارجِ یکی از خانوادهها (گروههای علمی مطرح) بود تحویل نمیگرفتن. آدمهایی هم که اونجا بودن بدتر از بقیه آدمها نباشن بهتر نبودن. جو خود بزرگبینی و اعتماد به نفس بیش از حد و حقیر بینی دیگران هم که کولاک بود.
حالا چی شده بعد از این همه مدت داغ دلم تازه شده؟ داشتم اشکالات یکی از مقالههام رو که ادیتور ژورنال برای بازبینی فرستاده بود برطرف میکردم دیدم مثل این وکلای شرکتها دارم از حقوق شرکت در یه دادگاهی دفاع میکنم. بعد یادم افتاد که خیلی وقته برام اون هاله مقدس پیرامون کارهای علمی از بین رفته. حالا این هم یه کارِ مثل بقیه کارها، حالا شاید یکم جذابتر.
غرور آدم رو بیچاره میکنه.
باور ندارین؟ امتحان کنین!
دوست دارم مقداری از وقتم رو به سیاست اختصاص بدم. نه اینکه بخوام فعالیت سیاسی کنم یا عضو یک حزب سیاسی بشم که اتفاقا از محدود بودن در چارچوبهای یک حزب و گروه سیاسی متنفرم. چیزی که در مورد سیاست نظرم رو جلب میکنه پیشبینی کردنِ تحولاته بر اساس اطلاعات و دادههای محدودی که در اختیارمون هست.
به نظرم این خیلی فعالیت جالبیه که کسی (به عنوان یه آدم عادی که اطلاعات عادی بهش میرسه) سعی کنه آینده سیستمی به این پیچیدگی رو (یک کشور، یه مجموعه بزرگ از آدمها و …) پیشبینی کنه. بیاد از دور عملکرد آدمها رو نگاه کنه و سعی کنه بفهمه که که هرکسی چرا داره اینطوری عمل میکنه.
شرایط ایران از نظر پیچیدگی و نامعلوم بودن برای اینکار (یعنی لذت بردن!) واقعا ایدهآله. البته یه سری مشکلات هم هست. اصولا تحمل سیستم برای شنیدن حرفهای خلاف مواضع رسمی چندان بالا نیست و این کار رو سخت میکنه. اول اینکه دستیابی به اطلاعات موثق و دقیق در این شرایط راحت نیست. مقدار بیشتری از وقت آدم صرف چک کردن درستی و نادرستی اخبار و اطلاعات میشه. دوم اینکه بسیاری از افراد حاضر نیستن ریسک کنن و در چنین شرایطی نظراتشون رو بیان کنن. از اونجایی که سهم قابل توجهی از لذتی که بالا اشاره کردم از بحث کردن درباره مسایل سیاسی ناشی میشه پیدا کردنِ فردی پایه برای بحث سختتر میشه (چه در دنیای حقیقی و چه در دنیای مجازی). سوم اینکه خود آدم هم نمیتونه هرچی به ذهنش رسید رو راحت بگه یا بنویسه. بعضی وقتا این خود سانسوری اذیت میکنه چون یه چیزی به ذهنت رسیده میخوای بنویسی تا بقیه نظر بدن که ببینی چقدر حرفت معقوله ولی نمیشه!
تا اینجا همه علاقهام به سیاست از بابِ لذتهای پستِ مادی بود! ولی جدای از علاقههای شخصی فکر میکنم تو این دوره و زمونه نمیشه بدون داشتن حداقلی از تحلیل سیاسی زندگی کرد. نمیشه نسبت به اتفاقات پیرامون بیتفاوت بود. همه ما یجورایی وظیفه داریم (حداقل در حد یک شهروند) فهم معقولی از اوضاع داشته باشیم و مهمتر از اون اعمال نظر کنیم. یکی از کارهایی که واقعا سعی میکنم انجام بدم و لازم میدونم انجام بشه حساس کردنِ دوستان و اطرافیانه نسبت به اوضاع و شرایط. شاید اگه ایران در وضعیت پایدارتری بود لازم نبود اینقدر همه مردم نسبت و وقایع کشور حساس باشن ولی متاسفانه اینطور نیست.
به نظرم دو تا اتفاق مهم تکنولوژیک هم افتاده که وظیفه آدمها رو در قبال جامعهشون (محیطشون) پررنگتر کرده. یکی اینکه دستیابی به اخیار روزبهروز راحتتر میشه. خصوصا اینکه به علت وجود ابزاری مثل اینترنت ما فقط مخاطب منفعل رسانههای جمعی نیستیم و میتونیم در مورد صحت و سقم اخبار جستجو کنیم. از طرفی با به وجود امدن ابزارهای جدیدی مثل وبلاگ، فروم، یوتیوب، فیسبوک، توییتر و … امکان انتشار نظرات و دیدگاههای شخصی تقریبا برای هرکسی وجود داره. این امکانِ بسیار جالبیه که قبلا وجود نداشت و گستره نفوذ آدمهای معمولی از جمع دوستان و آشنایان فراتر نمیرفت، ولی الان هر فردی میتونه حرفش رو بزنه و صداش رو به گوش مخاطبین بیشتری برسونه.
گذشته از وظیفه نسبت به جامعه و کشور و … فکر میکنم برای اخلاقی زندگی کردن تو این روزگار هم به مقداری فهم سیاسی احتیاج داریم. شرایط و نحوه زندگی اینقدر پیچیده شده که دیگه به سادگی نمیشه نتیجه کارهایی که میکنیم (مثلا انتخاب شغل، انتخاب محل زندگی، شرکت در انتخابات و …) رو فهمید. یجورایی زندگیِ آدمها بیشتر با هم و با جامعهای که توش زندگی میکنن گره خورده و خیلی کار سختیه (و شاید غیر ممکنیه) که کسی بخواد مستقل از بقیه زندگی کنه. اگه آدم اوضاع و شرایط رو درست درک نکنه به راحتی ممکنه وارد جریانهایی بشه که به هیچ وجه علاقهای نداشته پاش به اونها کشیده بشه، ممکنه از نتیجه کارهاش در جاهایی استفاده بشه که هیچ نسبتی با اخلاقیات و انسانیت ندارن و … .
در آخر اینکه مهم نیست به چه دلیلی مقداری از وقتمون رو به سیاست اختصاص میدیم ولی مهمه این کار رو بکنیم، هم برای شخص خودمون نفع داره و هم برای جامعهای که توش زندگی میکنیم.
فکر باید کرد
به گذر زمان
و به لحظاتی که جاودانه میشوند.
در این اوضاع نابسامان
به تنها چیزی که میتوان دل بست
رابطه است.
همان رابطهای که به قول قیصر بدون آن
با این هوا
یک لحظه هم نمیشود
اینجا
نفس کشید.
فکر باید کرد
حتی اگر افکار در برابر سوالات حقیر و کوچک باشند.
فکر باید کرد
به آغاز و پایان،
به گذر زمان،
و به لحظاتی که جاودانه شدهاند.
فکر باید کرد…
باد را نازل كرديم
تا كلاه از سرشان بردارد.
اول که آدم شروع میکنه به دکترا خوندن کلی امید داره و پیش خودش کلی برنامهریزی میکنه که چه کارهایی بکنه و چه چیزهایی بخونه و کلی وقت هست برای انجام دادن کارهای هیجان انگیز و سروکله زدن با مسائل جالب و … . معمولا این خوشی چند ماه بیشتر دووم نمیآره، بعد که زمان میگذره و میبینی که چقدر کار سخت و کند پیش میره آدم سرخورده میشه. هرچی که جلوتر میآی حس میکنی کمتر میدونی. عملا آدم به جایی میرسه که میشه بهش گفت ناامیدیه (تقریبا) مطلق. اینقدر حجم مطالبی که نمیدونی و چیزهایی که باید یاد بگیری زیاده که هرچقدر هم پوست کلفت باشی دچار افسردگی میشی.
تو این احوالات اگه یکم حواست نباشه خودت رو تو ناامیدی و افسردگی غرق میکنی و عملا دست از کار کردن برمیداری. ولی اگه بشینی و درست فکر کنی میبینی که میشه با این ندونستن کنار بیای و در عین حال انگیزههات رو برای تلاش کردن از دست ندی. میشه بدونی که عمر کوتاهه و به خیلی از کارها نمیشه رسید ولی این دونستن مانع از این نشه که به اون کارهایی که میشه رسید هم نرسی.
پینوشت: فکر کنم دو نوع «سندرم سال آخر دکترا» وجود داره! تو اولی ملت زیادی ناامید و منفینگر میشن و تو دومی زیادی امیدوار و مثبتاندیش!!! :دی
بعضی چیزها گویا حاصل و چکیده یک ملتی هستند. حاصل تجربیات جمعی سالیان طولانی. شاهدی بر فراز و نشیبهایی که آن مردم در طول زمان از سر گذرانده است.
آوای «ربنای» شجریان و« اذان» موذنزاده اردبیلی از این نوعند. برای یک ایرانی ماه رمضان با اینها معنی میشود، فرقی نمیکند که کجای دنیا باشد.
پینوشت: سحر به لطف یوتیوب هر دو را گوش کردم، چشمهایم را بستم و سعی کردم بقیه مخلفات ماه رمضان را تصور کنم. دعای سحر، بوی آش و حلوا و زولبیا، دعاهای پدر سر سفره افطار و … .
پینوشت: التماس دعا.
۱- بدجوری لق شدهام! باید ساعتها وقت صرف کنم تا همه پیچها سفت شوند، تا همه چیز آرام آرام سر جایش برگردد و باز به چشم بر هم زدنی کنترل اوضاع از دستم در میرود. از دست خودم خسته شدهام. حوصلهام سر رفته است از دست خودی که کلا حوصلهاش سر رفته است.
۲- در زندگی گاهی اتفاقهایی میافتند که گویا میشوند مبدا زمان، یک «قبل از آن» و «یک بعد از آن» به وجود میآید. من که الان در دوران «پسا اتفاق» به سر میبرم حرص بسیاری از مردم برایم قابل درک نیست.
۳- گاهی دلم بدجوری برای اینجا نوشتن تنگ میشود. من عاشق نوشتن پستهای کوتاهم، که بعدتر ها که برمیگردی تا دوباره نگاهی بهشان بیاندازی شبیه دانههای تسبیحی بشوند که گذر زمان به هم پیوندشان داده باشد. (این جمله از نظر دستوری درسته؟!)
Recent Comments