نشستی داری کارتو میکنی که یهو دلت خالی میشه… و بعد… فرو ریختنِ خودتو تماشا میکنی…
۱- آیپد مشکیَ رو ردش کردم رفت! نه اینکه باهاش حال نمیکردم و کلی خرجش نکرده بودم که رینگ اسپورتش کنم (!)، ولی متاسفانه این اواخر یه گوشه افتاده بود و داشت خاک میخورد. گفتم لااقل بدمش به یکی که بیشتر بهش توجه کنه! ولی وقتی معامله رو انجام دادم تازه فیل احساساتم یاد هندستون کرد؛ که دیگه کار از کار گذشته بود…
۲- از این آلبوم «اَلکی» نامجو خوشم اُمدو برای همین رفتم خریدمش. البته رفتن که چه عرض کنم یه کلیک کردم! یادم باشه اگه بعدا حالی و ذوقی (!) بود یه منبری در باب کپی رایت و این حرفها برم!
۳- این روزهام عمدتا به سر و کله زدن با «زیر فضاهای خطی» و «آنتروپی» و «میوچوآل اینفورمیشن» میگذره. گهگاهی برای تلطیف فضا و زمان و زندگی یکی دو دست فوتبالدستی میزنم. حقیقتا خدا پدر مادر اَدمینمون رو بیامرزه که برای حال و حول بچهها و با انگیزه کم کردن فشار محیط کار (!) با پول خودش یه فوتبالدستی اُورد گذاشت تو «کافه بغداد»!
۴- و اما در مورد تز! هنوز شروع نکردم به نوشتن، ولی فولدرشو درست کردم. اخبار هیجان انگیز بعدی رو میتونین در همینجا دنبال کنین! (یعنی احتمالا؛ اگه وقتی و رمقی باقی بمونه! :دی)
۵- میخواستم از این تریبون اعلام کنم دوستی خیلی چیز خوب و مهم و ردیفیه! البته این مورد همچینام الکی نیست برا همین احتمالا بعدا یه منبر جدیای جداگانه در مورد این برم!
۶- اون لپتاپ قدیمیه بود؛ یه روز همینطور که روشن بود، هاردش تعطیل شد! خوشبختانه اطلاعات زیاد مهمی رو از دست ندادم. فقط این باعث شد یه نسخه دیگه از همه فایلهام بکآپ بگیرم! فکر کنم به این میگن فوبیای سوختن هارددیسک یا یه همچین چیزی!
۷- و این مورد هفتم هم که اصلا الکی نیست. خیلی برای اوضاع ایران نگرانم…
هیچ حس خوبی ندارم از اینکه عمر اینقدر شتابان میگذره و من روزهام همه به هم میمونن!
بعدا نوشت: خداوکیلی این پَنَپَ داشتو!
رسما دارم چرت و پرت میگم، تازه اول تز نوشتنه، روزهای آخر ببین دیگه چی میشه!
این بروبچ قدیم که خونه زندگی رو بیخیال میشدن میرفتن جهانگردی، مثلا مثل سعدیِ خودمون(!)، اینا فاند سفراشونو چطوری جور میکردن؟!!!
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
پینوشت: با اجازه از خلاف آمدِ عادت!
این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیدهام
این بار من یک بارگی از عافیت ببریدهام
دل را ز خود برکندهام با چیز دیگر زندهام
عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیدهام
ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی
دیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیدهام
بسیاری عاشق،
بسیاری معشوق،
عاشق و معشوق،
انگشت شماری.
عباس کیارستمی، دفتر «باد و برگ.»
خیلی مضحکه وضعیت کسی که به مقصدی نرسیده و در موردش نطقها و خطابهها میکنه!
Recent Comments