Archive
سفر دریایی
حدود بیست سال پیش بود که برای عید نوروز یک کارت تبریک داده بود که رویش عکس یک کشتی بود و آرزو کرده بود که به سفرهای دریایی بروم ( یا برویم، دقیق یادم نیست). مدتهاست که رفته؛ همان سال یا سال بعدش رفت و من هیچ وقت نفهمیدم چرا رفت. آن موقع کوچک بودم و خلا نبودنش را حس نکردم ولی بعدها دیدم که وجودش چه تاثیری زیادی در زندگیام داشته بود.
باورش سخت است؛ کسی که تا همین دیروز بوده به سرش میزند و میرود و دیگر هیچ. یک جورهایی شیبه مردن است، نه؟
عکس زیر را که ادیت میکردم به یادش افتادم و دلم گرفت. احتمالا اهل ولچرخی در اینترنت نیست و با احتمال بیشتر اینجا را نمیخواند. ولی اگر تصادفا به اینجا رسید دوست دارم بداند که در همه این سالها خیلی زیاد به یادش بودهام.
The Rainy Night
It was rainy last night. I like rainy nights and especially I like the sound of droplets on my window. I didn’t feel sleepy so I took my camera and start playing with it.

A night in December
It was 20th of December, a snowy night with a freezing wind. After quite a while, I took my camera and went out near the lake to enjoy both walking on the fresh snow and having the chance to take some pictures.

P.S. I really missed walking with you.
خواب بعد از غروب
خوابی ژرف بود که در آن خوابی ندید. چند گاهی بود که چنان خوش و ژرف نخفته بود. پس از چند ساعت از خواب که برخاست بر او چنان مینمود که ده سال در خواب بوده است. نوای نرم گذارِ آب را باز شنید. نمیدانست کجا هست و نمیدانست چهچیز او را بدانجا کشانده است. سر برداشت و از دیدن درختان و آسمان بر فراز خود به شگفتی فرو شد. به یاد آورد که کجا هست و چهچیز او را بدانجا کشانده است.
…
چه خواب خوش و شگفتآوری بود! هرگز هیچ خوابی او را چنین تازه نساخته نو نکرده جوانی نبخشیده بود. شاید به راستی مرده بود، شاید در آب فرو رفته به گونهای دیگر از نو زاده شده بود. اما نه، خود را باز شناخت. دستها و پاهای خود را و آنجا را که بر آن لمیده بود و خویشتن خود را در سینهاش،…
[سیذارتا، هرمان هسه]
امروز آسمون شاهکار بود!








Recent Comments