November 30th, 2009
mahdi
آدم خیلی زود به «تکرار» میافته. اینو خیلی راحت میشه حس کرد. بعد از یه مدتی برای بقیه تکراری میشی، از رفتار و عکسالعملهاشون میشه براحتی فهمید، حوصلهشون از دستت سر میره. بعضیها مودبانه میپیچوننت ولی بعضیها رکتر هستند و به روت میآرن. یکم بعدش هم حوصله خودت از دست خودت سر میره! خودت هم میفهمی که چیز جدیدی برای ارائه نداری. که دیگه تموم شدی، ته کشیدی.
خیلی سخته باور اینکه آدم اینقدر زود به ته میرسه، اینقدر راحت کفگیرش به ته دیگ میخوره. نمیفهمم چرا تولید چیز جدید اینقدر سخته! حالا هر چیزی که میخواد باشه، میخواد تئوریه علمی باشه، حرف جدید فلسفی باشه، کالای مادی باشه، زیبایی باشه یا به قول عزیزی شادی و آرامش در زندگی باشه.
تو دانشگاه استادهامون رو مسخره میکردیم که فلانی دیگه فسیل شده! بعضی وقتها این حس بهم دست میده که شروع نکرده فسیل شدهام. منظورم فقط کار علمی نیست کلا میگم!!!
نمیدونم چرا ولی این حس رو دارم که یکی از دلایلی که اینجا هستیم اینه که تولید کنیم اون هم چیز خوب تولید کنیم (گیر ندین که معیار خوبی و بدی نسبیه چون به نظرم تا حدود معقولی بین آدمها توافق وجود داره برای معیار «چیز خوب»).
November 29th, 2009
mahdi
…
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادِمن و تو برود
زندگی جذبه دستی است که می چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه شبپره در تاریکی است
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهایی ماه
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر
زندگی شستن یک بشقاب است
زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است
زندگی مجذور آینه است
زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست
هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است
…
«سهراب سپهری»
November 29th, 2009
mahdi
واقعا نمیدونم چی بگم. بعضی وقتها ما آدمها در برابر سنگینی و سختی وقایع اینقدر ناتوانیم که حیرت آوره. باورم نمیشد که روزی رو ببینم که دوستی رو، بهتره بگم برادری رو در آغوش بگیرم و هر دو بگرییم و این نهایتِ کاری باشه که از دست من بر بیاد.
وقتی صبح خبر رو شنیدم از گیجی به خودم میپیچیدم. نمیدونستم باید چکار کنم. حتی نمیدونستم که باید برم پیششون یا تنهاشون بذارم.
الان هم تنها کاری که از دستم بر میآد اینه که براشون دعا کنم و از خدا بخوام که صبر بهشون بده.
امین از صمیم قلب تسلیت ما رو بپذیر.
پینوشت: نامههایی به باد(۸۰)
November 24th, 2009
mahdi
داشتم فکر میکردم که توضیح دادن این موضوع به خیلی از آدمها چقدر سخته که بفهمند احساس خوشبختی و شادی در زندگی یه احساس درونیه. اینکه این احساسهای خوب تقریبا مستقل از محیط هستند و بیشتر ساختنیاند تا بدست اُوردنی. سختیه این کار در حد سختیه متقاعد کردن یه پرنده است که قبول کنه آزاده*. (عجب استفادهای از این جمله باخ کردم!!!)
این یه مرض همه گیره ولی گریبان ما ایرانیها رو بیشتر میگیره. به علت مساعد نبودن شرایط اجتماعی و سیاسی خیلی از ما فکر میکنیم که دلایل عدم خوشبختی و شادیمون محیطی هستند در صورتی که در اکثر موارد مشکل اصلی خودمون هستیم. ما فکر میکنیم که اگه پولدار شیم ،اگه مدرک فلان جا رو داشته باشیم، اگه به جای این خراب شده یه جای دیگه میبودیم، اگه شغل بهتری داشتیم،…، حتما خوشبختتر بودیم. به خاطر همین هم کلی جون میکنیم و حرص میخوریم تا به خیال خودمون شادی و خوشبختی رو برای خودمون فراهم کنیم. شرایط طوری شده که تا اسم خوشبختی میآد سریعا یه چرتکه میآد تو ذهنمون و دو دو تا چار تا میکنیم ببینیم چقدر خوشبختیم! اگه هم تو زندگی احساسهای خوب نداشته باشیم اولین چیزی رو که مقصر میدونیم محیطمونِ.
و ما یادمون رفته که برای خوب و زیبا زندگی کردن نیازی به این چیزها نیست. به قول قدیمیهایِ خودمون آدم باید دلش شاد باشه! و ما آدمهای این روزگار یادمون رفته دلِ خوش داشتن رو. فراموش کردیم که خوبه یه مقداری از این وقت و انرژی رو هم صرف درون خودمون کنیم، صرف پرورش احساسهامون کنیم.
حالا حکایت ماست که تنها این گوشه دنیا افتادیم و فکر میکنیم که چقدر خوشبخت بودیم اگه کشور خودمون پیش فک و فامیل و دوستان بودیم و میشد همونجا کار کنیم و زندگی کنیم، یه سری هم تو ایران فکر میکنن که اینجا بهشته و اوضاع شدیدا به کام! گفتم که خیلی کار سختیه!!! حتی اگه آدم این واقعیت رو بدونه باز هم در عمل سخته تحت هر شرایطی احساس خوشبختی کنه.
*: «نمیدانم چرا سختترین کار دنیا اینست که پرندهای را متقاعد کنی آزاد است.»
جاناتان مرغ دریایی، ریچارد باخ
پینوشت: از این پست حامد قدوسی خوشم اُمد: ما آدمها. هر چی فکر کردم نفهمیدم ربطی به چیزایی که بالا نوشتم داره یا نه!!! به هر حال دوست داشتم به عنوان پینوشت بهش لینک بدم!
پینوشت: بهار هم در مورد این موضوع خیلی به اختصار نوشته بود که
خوبی، خوشبختی و خوشحالی صفتی نیست که به آدم اسناد شود. کاری است که آدم باید انجام بدهد. یک مهارت است. و مثل هر مهارت دیگری هم تمرین می خواهد.
و با اینکه کوتاه نوشته ولی خیلی خوب اون چبزی رو که من کلی سعی کردم توضیحش بدم بیان میکنه
.
November 21st, 2009
mahdi
وقتی بچه بودیم و مدرسه میرفتیم، در درس تاریخ سرگذشت گذشتگان رو که میخوندیم فکر میکردیم اینا همش افسانه است. اینکه چطور بی تدبیری حاکمان و عقلای قوم فاجعه به بار می اورد رو در بدبینانهترین حالت قصههای تراژیک میدونستیم. فکر میکردیم که دوره و زمونه این حرفها تموم شده، که دیگه بر سر ما این بلاها نمیآد.
حالا این روزها با چشمای خودمون داریم تکرار دوباره تاریخ رو میبینیم و درد و رنج آدمها رو از نزدیک حس میکنیم. ولی ما هم به زودی به تاریخ میپیوندیم همونطور که اجدادمون پیوستند و احتمالا آیندگانی خواهند امد که سرگذشت ما رو افسانه بدونن. این وسط چیزی که دستگیر ما میشه (امیدوارم شده باشه) اینه که همه اون افسانهها و قصهها واقعیت داشتهاند، به همون طریق که داستان خودمون هم واقعیت داره. و ما فرصت زیادی نداریم اگه بخواهیم این ماجرا رو از فاجعه و تراژدی به یه داستان معقولتر (نمیگم داستان گل و بلبل!) تبدیل کنیم.
پینوشت: و من فکر میکنم که این توانایی در نسل جوان ایران (حداقل در بخشی از آن) وجود دارد.
November 20th, 2009
mahdi
دلم برای «چمدان» تنگ شده.
November 19th, 2009
mahdi
تو سفر زندگی آدم خیلی سریع به مرحلهای میرسه که میبینه تنهاست. میبینه که کسی درکش نمیکنه. خیلی سریع و راحت دنیای ما آدمها از هم دور میشه. خیلی سریع تجربههامون شخصی میشن. و خیلی راحت زبان مشترکمون رو از دست میدیم.
آدم خیلی زود میفهمه که دور و برش خالی شده، که دیگه کسی احساساتش رو و تجربههاش رو درک نمیکنه. دیگه کسی نیست که بتونه باهاش مشورت کنه. کسی نیست که بتونه آدم رو نصیحت کنه. دیگه حتی کسی باقی نمیمونه که آدم بتونه باهاش درد دل کنه. البته نصیحت کننده زیاده ولی نصیحتهاشون به درد تنها چیزی که نمیخورن دردهای تو اِ.
خلاصه این طور که به نظر میآد ما آدمها تنها میآیم و تنها هم میریم!!! به هر حال علیرغم این واقعیت من همه تلاشم رو میکنم که حداقل این از دست دادن زبان مشترک از طرف من اتفاق نیافته. میدونم کار راحتی نیست ولی چارهای هم نداریم غیر از اینکه دنیاهامون رو وسیعتر کنیم.
پی نوشت: وقتی این پست رو مینوشتم یاد کتاب «سفر به انتهای شب» افتادم.
Recent Comments