December 29th, 2009
mahdi
یعنی باز قرار است همه اشتباهات سالهای دور دوباره تکرار شوند؟ یعنی دوباره قرار است همه چیز بیهدف زیر و زبر شود؟
دوستان سبز مینویسند «اندکی صبر سحر نزدیک است». کدام سحر؟ کدام نزدیک؟ این دوستان یا معنای سحر را نمیدانند یا نزدیک را! چرا دوباره میخواهیم خودمان را گول بزنیم و در دامی که قبلا تجربهاش کردهایم بیافتیم. سی سال پیش نیز مردم ما قیام کردند در حالیکه مانند این روزها فقط میدانستند چه نمیخواهند، عصبانی بودند و جان به لب رسیده، درست مانند همین روزها. ولی برای خودشان نیز واضح نبود که چه میخواهند، برنامه مدونی برای آینده در ذهنها شکل نگرفته بود، نتیجه این شد که میبینیم.
نزدیک به صد سال است که قیامهای آزادی خواهانه مردم در این سرزمین به نتیجه نرسیدهاند. وقت آن نشده که بنشینیم و با خود فکر کنیم که حتما جایی از کار اشکال دارد که حتی عوض کردن سیستم به طور کامل هم نتوانست دردی را دوا کند و بعد از مدتی همان مشکلات قبلی، همان بیقانونیها و فسادها دوباره ظاهر شدند. شاید وقت آن شده باشد که بفهمیم مشکل اصلی خود ما هستیم. با اینکه از احمدینژاد و روشهای احمدینژادی برائت میجوییم ولی در لایههای زیرین ناخودآگاه خود کم و بیش همانگونه میاندیشیم و اگر فرصت بیابیم در عمل نیز بسیار شبیه خواهیم بود.
این روزها همانقدر که از ناکامیِ جنبش سبز میترسم از پیروزیش نیز واهمه دارم. چرا تعارف کنیم، در عمل تفاوتی بین روشهای این جنبش و روشهای گروه مقابل نمیبینم. شاید در ابتدا امید میرفت که این حرکت تعریف جدیدی از مبارزه آرامِ اجتماعی همراه با صبوری، متانت و عقلانیت ارائه دهد ولی در عمل اتفاقی که افتاد غیر از آن بود (نمیتوان همه اشکال را به استفاده از خشونت توسط گروه مقابل نسبت داد هر چند که روشهایشان تاثیر به سزایی در رادیکال کردن فضا داشت). متاسفانه این را باید پذیرفت که ما در جامعهمان تمرین تحمل پذیریِ آرای دیگران، تمرین نقدپذیری و نقدکردنهای منصفانه را نمیکنیم. بنابراین اتفاقی که در حال افتادن است طبیعی است و عجیب آن بود که جنبش سبز خیلی بهتر عمل میکرد.
نکته بسیار مهم این است که واقعیت را درست همانطور که هست درک کنیم. اینکه ما دوست داریم بهترین، زیباترین و آرامترین اعتراض مدنی را به نمایش بگذاریم با کاری که واقعا در عمل میتوانیم انجام دهیم زمین تا آسمان فرق دارد. قبول دارم که اوضاع خوب نیست، قبول دارم که طرف مقابل منصفانه بازی نمیکند و قبول دارم که عصبانی و خشمگین هستیم ولی این را نیز باید قبول کنیم که ما فعلا توانایی غلبه بر خشم و نفرت خود را نداریم، باید از این بترسیم که اگر همینطور ادامه دهیم آتش خشم و نفرت، ما را، جامعهمان را و آرزوهایمان را خواهد سوزاند.
پینوشت: میدانم که ایراد گرفتن آسان است و راه حل دادن هزار بار دشوارتر. میدانم که راه حلی ندارم و راه حلی نداریم. اوضاعِ بسیار پیچیدهایست که به نظر من هر مسیرش (حداقل آنهایی که به ذهن من میرسند) به بنبست میرسد. به همین دلیل از خوشخیالیِ دوستان ناراحت میشوم که فکر میکنند با عوض کردنِ حکومت یا بخشهایی از آن اوضاع روبراه میشود، دوستان نه دشواری راه را میبینند و نه عمق فاجعه را.
December 28th, 2009
mahdi
یکی از موقعیتهایی رو که در ماجرای امام حسین خیلی دوست دارم شب عاشوراست، جایی که امام به یارانش میگه که شما آزادید که جان خودتون رو نجات بدین. لحظه دردناکیه و مردانگیِ امام تاثیر گذار. همیشه تو ایام محرم خودم رو در اون شرایط تصور میکنم و میبینم که من جزء یارانی نیستم که موندگار شدند. همیشه ترس و محافظهکاری و عدم ایمان باعث شده که یواشکی بار و بندیل رو بر دارم و بزنم به بیابان. واقعا سخته آدم ضعف و ناتوانیهای خودش رو قبول کنه. واقعا سخته آدم ببینه که اگه یه جایی لازم شد نمیره طرف حق رو بگیره.
نمیدونم چقدر وقت دارم تا بر ضعفهام غلبه کنم، نمیدونم پایان کارم چگونه خواهد بود، نمیدونم…

December 24th, 2009
mahdi
It was 20th of December, a snowy night with a freezing wind. After quite a while, I took my camera and went out near the lake to enjoy both walking on the fresh snow and having the chance to take some pictures.

P.S. I really missed walking with you.
December 21st, 2009
mahdi
امروز لفظ پاک حزب الله
گویا که در قاموس روشنفکر این قوم
دشنام سختی است!
اما، من خوب یادم هست
روزی که روشنفکر
در کافه های شهر پر آشوب
دور از هیاهوها
عرق می خورد
با جانفشانی های جانبازان حزب الله
تاریخ این ملت
ورق می خورد!
«سید حسن حسینی»
پینوشت: دلم از عدمِ درک آدمها و بیانصافیهایشان در ماجراهای اخیر گرفته. دلم از حرمتشکنیهای دو طرف گرفته. دلم از «مرگ بر» و «درود بر» گفتنهای کور و بی هدف گرفته. دلم از نداشتنِ تحلیلهای جامع گرفته. دلم از برخوردها و روشهای بی سر و ته و هیاتی گرفته. دلم از بالا گرفتنِ خشم و نفرت در فضا گرفته. دلم بر برادر کشی میلرزد.
December 21st, 2009
mahdi
دیشب خواب دیدم حافظم که گم شده بود پیدا شده!!!
دوست دارم اینو به فال نیک بگیرم
December 21st, 2009
mahdi
تو این چند وقت اتفاقاتی برای خودم و برای دیگران افتاده که باعث شده بیش از پیش به این نکته پی ببرم که ما آدمها خیلی خیلی شکنندهتر از اون چیزی هستیم که در نگاه اول به نظر میآد. به راحتی ممکنه امیدمون رو از دست بدیم، به سادگی انگیزههامون محو بشن و خلای شدید همه وجودمون رو فرا بگیره. اینو با تمام وجود حس کردهام که ما آدمها مستقل از سن و سالمون شدیدا به مراقبت و حمایت دیگران محتاجیم. این نیاز در رفتار بعضیها مشهودتره ولی معنیش این نیست که افرادی که چنین نیازی کمتر در رفتارشون بروز داره از این حمایت بینیاز هستند.
حدود دو سال پیش که ایران رفتم مسئله جنون یکی از دغدغههای اصلیام شده بود. آدمهایی رو میدیدم که بر اثر تحمل فشار زیاد در حالات روانیِ عادی نبودند. متاسفانه چنین نمونههایی در جامعه ما به علت مشکلات بیشماری که دارد فراواناند. هر انسانی نیازهای روانیِ زیادی دارد که باید پاسخ داده شوند تا فرد زندگیِ نرمالی داشته باشد. اما بر خلاف انتظار، بسیاری از ما نه تنها مشکلات و نیازهای نزدیکان و اطرافیانمان را درک نمیکنیم بلکه در بسیاری از موارد نیز با زخم زبان زدن، نیشخند کردن، تحقیر کردن، نقدهای بیجا و … عملا به دردهای طرف میافزاییم.
این گونه است که آدمیزاد موجودی میشود که تنها آفریده شده، تنها زندگی میکند و تنها میمیرد. در این میان هم عدهای نه چندان کمی بر اثر فشار، تنها دیوانه میشوند! شاید قرار نبود اینگونه شود. شاید قرار بود که فرزندان آدم برادری و خواهری را در زمین یاد بگیرند. نمیدانم چه شد که اینطور شد. نمیدانم کجای کار را اشتباه میکنیم.
پینوشت: در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن / من خودبه چشم خویشتن دیدم که جانم میرود
December 17th, 2009
mahdi
گر چه نا آگاه خنجر می زنند
دوستان هم گاه خنجر می زنند
گاه بهر مال، اشباه الرجال
گاه بهر جاه خنجر می زنند
روز روشن خیل شاعرپیشگان
با هلال ماه خنجر می زنند
بانوان دل نازک و بی طاقتند
با کمی اکراه خنجر می زنند
پیروان حکمت خیرالامور…
در میان راه خنجر می زنند
دود مردان در تکاپوی علف
یا که مشتی کاه خنجر می زنند
رستمان نشئه در خان نخست
بیژنان در چاه خنجر می زنند
مومنان آیینه یکدیگرند
لیک… اما..آه! خنجر می زنند
عارفان هم گاهگاه از پشت سر
فی سبیل الله خنجر می زنند
عده ای هق هق کنان و عده ای
قاه اندر قاه خنجر می زنند
ای برادر! بد به دل وارد مکن
در زمان شاه خنجر می زنند
«سید حسن حسینی»
پینوشت: امروز روزِ خوبی نبود. نمیدونم چرا ولی از اولش با حالگیری شروع شد. اصولا وقتی ملت، آشنایان، دوستان و حتی دوستهای نزدیک خنجر میزنند حال آدم خیلی گرفته میشه وحالِ من هم بدجوری گرفته بود. ولی بدترین چیز اینه که وسط این اوضاع به هم ریخته و دپ تو هم میبینی که داری خنجر میزنی، نه به آدمهای دور که به همین دوستهای نزدیکت خنجر میزنی. اونوقته که آدم نابود میشه، واقعا به آدم فشار میآد. شاید روزهای زیادی بوده برام که خوب نبودند ولی امروز واقعا بد بود. از دستِ خودم ناامید شدم، خیلی زیاد، از چیزهایی که دیدم ترسیدم، خیلی زیاد…
December 13th, 2009
mahdi
اکثر ما آدمها به محض اینکه در زندگی به یک مجموعه اصولِ در جمع معقول دست بیابیم در ادامه زندگی به خودمان زحمتِ بازنگریِ آنها را نمیدهیم.
در عوض روش دیگری وجود دارد که فرد به صورت مرتب و تقریبا دائمی اصول زندگیِ خود را مورد بازنگری و بازبینی قرار دهد. دائما خودش را و اصول زندگیاش را نقد کند به این امید که روشها و ایدههای بهتری برای زیستن بیابد.
روش دوم در عمل بسیار سختتر از روش اول است. نیاز به صرف وقت و انرژی بسیار بیشتری دارد و مهمتر از همه اینها نیاز به شهامت و جرأت دارد. احتمال کنار گذاشتن عقاید قبلی و پذیرفتن اصولی جدید شهامت میخواهد چون معنیِ این کار قبول نوعی شکست و قبول ضعف است.
زندگی کردن در لاک خوشخیالیِ عالی بودنِ اصول و روشهامان بسیار راحتتر و بدون استرستر است نسبت به زندگیای که در آن دائما هراسِ از نادرست بودنِ روشها و عقاید آزارمان دهد. قاعدتا به دلیل همین سختیها است که اکثر ما روش اول را برمیگزینیم. ترجیح میدهیم آسوده خاطر در جهل مرکب باشیم تا پریشانحال از آگاهی نسبت به ضعفهایمان و جهلهایمان.
ولی من احساس میکنم ما به علت انسان بودنمان و به علت عدم کمالی که به طور ذاتی داریم ناگزیریم که راه دوم را برگزینیم اگر به خوبتر زیستن فکر میکنیم. راه دوم با همه سختیها و مشقتهایی که دارد، با همه بیخوابیها و نگرانیهایی که باید تحمل کنیم میارزد چرا که در صورت موفقیت ما را به تجربههای بکرتری برای زندگی هدایت میکند.
December 13th, 2009
mahdi
پیشنوشت: اصطلاحات بالغ، والد و کودک که توسط «اریک برن» برای تحلیل روابط متقابل انسانها ابداع شده در درک بسیاری از پدیدههایی که در جوامع انسانی میبینیم راهگشا هستند. به طور خلاصه «والد» همه تجربیات، آگاهیها و بایدها و نبایدهایی است که فرد از والدین و جامعه خود فرا میگیرد. «کودک» منشا خواستها، نیازها و لذتجویی است. و در نهایت «بالغ» تجربیات و آگاهیهاییست که فرد خود در نتیجه تلاشهای خویش بدانها دست یافته است.
نکته مهم این است که وجود و کارکرد متعادل هر سه این بخشها در به وجود آوردن روانی متعادل بسیار مهم هستند.
یکی از مشکلات جامعه ایرانی امروز برخورد والدانه با مسائل است. این نوع طرز تفکر و نحوه برخورد در فرهنگ ما ریشه دارد و خصوصا در دوران پس از انقلاب به شدت تقویت شده است.
در ابتدا نحوه برخورد والدین ایرانی با فرزندان و روشهای تربیتی آنان به گونهای است که امکان تجربه آزاد و مستقل برای فرزندان به سختی و با اما و اگرهای فراوان مهیا میشود. در چنین شرایطی امر و نهیهای والدانه جایگزین یک بالغ قوی و رشد یافته میشود. گویا ترسی ناخودآگاه در فرهنگ ما رخنه کرده که در قبال تجربههای جدید مقاومت میکند و مانع آن میشود. عموما والدین ایرانی نه تنها تلاشی برای ایجاد استقلال فکری و اقتصادی فرزندان خود نمیکنند بلکه برعکس تمام تلاش خود را به کار میبرند تا فرزندان خود در چارچوب بستهای که خود بدان اعتقاد دارند هدایت کنند. استقلال اقتصادی اهمیت اساسی دارد چرا که وابستگی مالی به طور بدیهی به وابستگی و تبعیت فکری میانجامد و ناخودآگاه جمعی در یک فضای والدانه از این واقعیت کاملا آگاه است!
از طرف دیگر رابطه سیستم حاکم با مردم نیز یک رابطه والد-کودک است. چارچوبها و بایدها و نبایدها توسط حکومت تعیین میشوند و جمع کثیری از مردم نیز تبعیت میکنند. به علت نوع خاص سیستم اقتصادی ایران که درآمد دولت از نفت است و اقتصاد به شدت دولتی است، عملا مردم حقوق بگیر دولت هستند و استقلال اقتصادی ندارند. این عدم استقلال در اقتصاد به همراه تجربه طولانی مدت شاهنشاهی (تجربه طولانی مدت رابطه ارباب-رعیتی) در ایران زمینه را برای هر حکومتی باز میکند که تعامل دولت-ملت را به رابطه والد-کودک مبدل کند.
متاسفانه این عدم رشد یافتگی بالغ که در فضای جامعه ایرانی موج میزند خود را به اشکال گوناگون نشان میدهد. در ادامه سعی میکنم به بعضی از این موارد اشاره کنم.
عدم توانایی در ایجاد و پیشبرد یک گفتمان سالم در تمام سطوح جامعه به شدت خودنمایی میکند. این ضعف و عدم توانایی را میتوان در عامه مردم، در روشنفکرانمان و در سیاستمداران مشاهده کرد. یکی از شرایط ایجاد یک گفتمان مفید برقراری یک رابطه هم سطح بین بالغ طرفین درگیر است و این هنگامی ممکن است که رابطه به صورت بالغ-بالغ باشد. هیچگاه در روابطِ والد-والد، والد-کودک و کودک-کودک گفتمانی مفید و سازنده شکل نمیگیرد. بنابراین وجود بالغ قوی از ضروریات برقراری گفتمانهای گوناگون در سطوح مختلف جامعه است.
عدم اعتماد به نفسی که در نبود یک شخصیت قوی (بالغ رشد یافته) به وجود میآید راه را برای موضعگیریهای والدانه یا عکسالعملهای کودکانه باز میکند. برای مثال به پدیده نقد فکر کنید. یک شخصیت قوی نه تنها هیچ مشکلی برای مواجه شدن با انتقادات ندارد بلکه خود به استقبال آن میرود زیرا از همین طریق توانسته بالغ خود را رشد دهد. این را مقایسه کنید با وضعیت خودمان به عنوان یک فرد و وضعیت جامعهمان و ببینید که چقدر از ایدهآلی که باید باشد دوریم. نه درست بلدیم انتقاد کنیم نه اندکی صبوری به خرج میدهیم برای شنیدن نقدی که دیگران بر ما وارد میکنند.
شخص یا گروهی که مرتبا امر و نهیهای والد را شنیده یا توسط آن مورد شماتت قرار گرفته وقتی خود در جایگاه رهبری و هدایت مجموعهای قرار میگیرد دقیقا همان روشها را پیاده میکند چون تنها رابطه متصور برایش رابطه والد-کودک است. این مشکل را در خودم، در اطرافیانم، در مردم ایران و در سیاستمدارانمان میبینم. به نظرم همین ضعف است که باعث میشود مدیریتهایمان اینگونه ضعیف و عملکرد ما در کار گروهی اینقدر بد باشد.
به نظرم مشکلاتی که این روزها در ایران مشاهده میکنیم بیش از اینکه یک دعوای سیاسی باشند عکسالعملهای طبیعی یک جامعه والدمحور است در برابر تقاضای آزادی برای کسب تجربههای جدید و ایجاد فضایی که امکان رشد بالغ را تسهیل کند. متاسفانه عدم درک و تحلیل درست شرایط دوباره باعث خواهد شد که از ریشه اصلی مشکلات (که غالبا فرهنگی هستند) غافل شویم و فقط خواستار تغییرات سیاسی باشیم، که اگر اینگونه عمل کنیم دوباره همین آش است و همین کاسه!
December 13th, 2009
mahdi
این پست درباره تجربه ابراهیمِ در مورد قربانی کردنِ فرزند. من واقعا از نوشته خوشم آمد از این جهت که (حداقل برای من) از زاویه دیدی جدید به واقعه میپردازد. خواندنش خالی از لطف نیست.
Recent Comments