February 28th, 2010
mahdi
دیگر شب شده بود. مثل احمقها ماشین را برداشتم و رفتم. ماشینی که صدای موتوراش هشدار میداد که زیاد دور نرو، که شاید اصلا نرو. بی هدف میرفتم. از روی تابلوها مسیر رسیدن به قلعهای را انتخاب کردم. قبل از اینکه وارد جادهای کوهستانی شوم نمیدانستم که باید تا نوک کوه بالا بروم. نرسیده به قلعه، در میانه راه، کنار دهکدهای نگه داشتم و پیاده شدم. همه جا را برف پوشانده بود. شروع کردم به قدم زدن. سوز کوه که به سرم خورد حالم کمکم بهتر شد. یادم میآید افکار زیادی به ذهنم آمد ولی همچون خوابهایم چیز دندان گیری یادم نیست. آرامش کوهستان و ابهت طبیعت را دوست داشتم، خصوصا وقتی باد در میان درختان زوزه میکشید و یا صدای برهم خوردن تختهای از دوردست میآمد. زیاد طول نکشید که سوز و سرما رشته همه افکار را به باد داد و تنها مسئلهای که برایم باقی ماند تلاش برای زندهماندن بود!
در دنیای نابسامانی زندگی میکنیم. شاید تنها کاری که از دستمان بر بیاید اندک بسامان کردن خودمان و افکارمان باشد. فقط نمیدانم چرا بیشتر اوقات شیوههای آدمیزادی جواب نمیدهند!
February 28th, 2010
mahdi
بر گرد آفتاب
میرقصد این مسافر خاکی
بر شانههاش جنگل، انبوه
در دستهاش دریا، بسیار
یک دست جام باده و یک دست زلف یار
«عبدالجبار کاکایی»
پینوشت: عنوان «این مسافر خاکی» از من است.
February 27th, 2010
mahdi
ساده، روان، صمیمی، تاثیرگذار و احساس برانگیز. داستانی میان واقعیت و خیال، همانند زندگی…
February 26th, 2010
mahdi
Sometime one would like to write to be read; but there are times when one needs writing to be forgotten.
How much different these two states are.
February 24th, 2010
mahdi
اینجا همه هر لحظه می پرسند:
“حالت چه طور است؟”
اما کسی یکبار
از من نپرسید:
بالت…
«قیصر امینپور»
دیشب آسمون یکی از زیباترین و جادوییترین ماههای خودش رو آویخته بود. ماه دیشب آنقدر رویایی بود که نتوانستم نروم کنار دریاچه و کاری رو که مدتها میخواستم انجام بدهم و وقت نشده بود انجام ندهم. در حالیکه انعکاس ماهِ رنگ پریدهی در حال طلوع روی سطح دریاچه، که به تصاویر قصههای شاه و پریان میمانست، حالم را به شدت خوب میکرد سجده کردم…
Recent Comments